X
تبلیغات
زولا
ܓܨܓ نیما کلیک ™ ܓܨܓܨ




: دسته گل



پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.دختری جوان ,  روبروی او , چشم از گلها برنمیداشت.وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدند , پیرمرد بلند شد و دسته گل را به دختر جوان داد و گفت : " می دانم که از این گلها خوشت آمده. به زنم میگویم که دادمشان به تو.او هم حتما خوشحال خواهد شد." دختر جوان دسته گل را گرفت به پیر مرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین میرفت و وارد قبرستان کوچک شهر میشد!

عشق خفته



نوشته شده توسط نیما در روز شنبه 14 بهمن 1385 ساعت 03:29

پیوند | چاپ | نظرات شوما ! [2]







آخرین مطالب

موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



امکانات وبلاگ
عکس های تصادفی

آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 167169